اپیزود۰۵-فصل اول-لاغری با ذهن-حس ششم

دوره لاغری با ذهن فصل اول اپیزود ۰۵: حس ششم

لاغری با ذهن

روانشناسی لاغری

 

 

(( دانلود با لینک مستقیم، اینجا کلیک کنید))

 

خب یه مروری کنیم و ببینیم تا اینجا مسیر رو چطوری پیش رفتیم:

در ابتدای کار گفتیم که ذهن و افکاری که از اون عبور میکنه انرژی داره و زندگی مارو افکارمون خلق میکنه.

در ادامه توضیح دادیم که چطوری این اتفاق خلق کنندگی میافته و در قسمت بعدی جایگاه پردازش افکار در ذهن رو بررسی کردیم که تک صندلی هست و شمامیتونی بشینی اونجا و فرمانروایی کنی.

بعدش مفهوم باور رو توضیح دادیم و گفتیم افکاری که زیاد تکرار بشن توی ذهنمون تبدیل میشن به یک سبک یک روش یک راه زندگی و یک باور ،چیزی که ما به تحققش هیچ شکی نداریم و از اون به صورت ناخوداگاه ایتفاده میکنیم برای حل مسائل زندگی.

خب در اپیزود قبلی گفتیم که ما دو نوع باور داریم ، باور مخرب و باور سازنده ، گفتیم که باورهای مخرب کیفیت زندگی مونو روز به روز میارن پائین تر و باورهای سازنده هرروز حال مارو خوب تر میکنن و کیفیت زندگیمونو میبرن بالاتر .

حالا امروز میخوام بفهمیم وقتی یه کاری داریم میکنیم که اون کار ریشه گرفته از باورهای ما هست ! آیا از باورهای مخرب میاد یا سازنده.

بتونیم تشخیص بدیم باورهای مخرب رو و ریشه یابی کنیم و سعی کنیم که اونو بشناسیم دلیلش رو پیدا کنیم  و اصلاحش کنیم.

خب برای اینکه بتونیم باورهارو تشخیص بدیم باید بریم سراغ حس ششم.

هر انسانی شش تا حس داره

۱.بینایی

۲.شنوایی

۳.چشایی

۴.بویایی

۵.لامسه

و شش احساس درونی ، اون چیزی که از درون حسش میکنی که خوبه یا بد ، اونی که هرلحظه باهاش درگیری ، ارتباط تورو با جهان هستی از طریق پنج حس اصلی یا پنج سنسور اصلی برقرار میکنه.

ببین در بدن فوق پیشرفته آدمیزاد میلیاردها سنسور قرار داره و مغز شما از طریق این سنسورها هر لحظه مشغول اندازه گیری و نتیجه گیری هست.

برای مثال درجه حرارت نرمال بدن یک انسان سالم در هر شرایطی بین ۳۷ تا ۳۷.۵ درجه هست ، یعنی اگر شما بری توی دمای مثبت ۵۰ درجه ، یا منفی ۲۰ درجه ، اگر بیماری خاصی نداشته باشی ، بدن شما درجه حرارت رو به صورت ثابت روی ۳۷ نگه میداره ، و این حاصل اندازه گیری های زیاد در نقاط مختلف بدن و ارتباط بدن با محیط اطراف هست و به صورت طبیعی داره اتفاق میافته.

حالا همه این حس ها و همه این سنسورها به صورت مستقیم با افکار ما در ارتباط هستند ، یعنی چی؟

 بریم یه مثال بزنیم واضح تر بشه:

ببینید مثلا شما در یک روز بارانی مشغول پیاده روی در مکانی هستی که یه روزی با عزیزی در اون مکان احساس خوبی رو سپری کردی.

حالا بدن شما داره درجه حرارت محیط رو لمس میکنه ، داره بویی که از اون فضا ساطع میشه رو حس میکنه  و اون خاطرات خوش یا تلخ رو توی ذهن شما یادآوری میکنه ، و باعث میشه که شما عکس العمل نشون بدی ، ممکنه بخندی یا ممکنه گریه کنی ، ممکنه حالت بد بشه یا خوب.

اینو بهش میگیم حس ششم ، یعنی شما در لحظه با توجه به افکاری که در ذهن داری و با توجه به شرایط محیطی که درش قرار گرفتی و با توجه به کاری که داری انجام میدی یه احساسی داری.

ممکنه حسه خوب باشه یا بد.

مثلا خیلی از شماها معتقد هستید که وقتی ورزش میکنید حس خوبی دارید ، یا اینکه مثلا وقتی ساز میزنید ، وقتی پیاده روی میکنید یا … اون لحظه حس خوبی دارید و برای تکرار دوباره اون حس اون کار رو تکرار میکنید.

حتی اونی که مشروب میخوره و مخدر مصرف میکنه برای احساس حال خوب هست ، که البته این حال خوبه کاذبه و ضربه ای که میزنه ۱۰۰ برابر حال خوبی هست که منتقل میکنه که ایشالا در آینده بهش میپردازیم.

میخوام بگم که ،ما حس میکنیم کارهامونو ، ما حس میکنیم رفتارمون رو ، ما حس میکنیم افکارمون رو.

وقتی با یکی درگیر میشیم ، وقتی خشم و نفرت و کینه توی وجودمون هست قطعا ما حال بدی رو داریم تجربه میکنیم ، قطعا حالمون خوب نیست ، قطعا از درون احساس مسمومیت میکنیم.

و این حس بد درصد زیادی از عمر روزانه آدمها رو به خودش اختصاص داده و ما هم دنبال همین هستیم که اول بفهمیم میتونیم حس کنیم ، دوم بفهمیم که این حسه از کدوم کار و از کدوم فکر داره میاد ، سوم ریشه یابی کنیم که باور مخربش کجاست و در نهایت شروع کنیم به ترمیم و بازسازی و تمرین برای رسیدن به حال خوب.

پس خلاصه این شد که ما حس میکنیم که حالمون خوبه یا بد ، اگر حسمون خوبه از انجام کاری خب بهش ادامه میدیم ، ولی اکر حسمون بده یعنی اینکه داریم مسیر رو اشتباه میریم و باید اصلاح کنیم مسیر رو.

چرا باید اینکار رو کنیم؟

چون تا اینجا فهمیدیم کاری که داریم انجام میدیم از افکارمون ریشه میگیرن و در نهایت تبدیل میشن به احساس خوب یا بد و قانون جذب داره میگه :

احساس خوب مساوی است با اتفاقات خوب

و احساس بد مساوی است با اتفاقات بد.

اگر کسی شنونده این پادکست هست و دوست داره مدام سرش بلا بیاد ، مدام بیمار بشه ، مدام اتفاقات بد براش بیافته ، مدام چاق تر بشه ، مدام بیریخت تر بشه ، نیازی نیست هیچ کاری انجام بده ، همین که تلاش نکنه برای حال خوب همه این اتفاقا براش میافته .

ولی اگر بخوای به حال خوب برسی باید براش تلاش کنی با کنترل ذهن رو به دست بگیری باید بشینی روی صندلی پردازش افکار در ذهنت و فرمانروایی کنی.

خب امیدوارم که متوجه شده باشید که چطوری میتونیم افکار منفی رو از مثبت تشخیص بدیم و چطوری میتونی با پیگیری اون فکر برسیم به باور مخربی که وجود داره توی کله مون.

حالا بریم یه مثال دیگه بزنیم.

ببینید وقتی من هرروز صبح میرم توی پارک محله ای ورزش میکنم و این کار برای سالهای سال هست که داره تکرار میشه باورهای زیر رو دارم.

باور دارم که ورزش کردن به سلامتی من کمک میکنه

باور دارم که تا وقتی ورزش میکنم همیشه سلامت هستم

باور دارم صبحها که روزمو با ورزش شروع میکنم تا پایان روز سرشار از انرژی مثبت هستم

باور دارم که ورزش کردن بسیاری از عوارضی رو که در سنین بالا ممکنه به سراغم بیاد از بین میبره

باور دارم که ورزش کردن فشار خونمو تنظیم میکنه.

باور دارم که ورزش کردن چربی های مضر رو توی بدنم از بین میبره و من بدنی فیتنس خواهم داشت

و بسیاری باور دیگه که شایدم شما اصلا ازشون اطلاع نداشته باشی ، ولی خب چون داری حس میکنی روزانه که این کار داره حالتو خوب میکنه و ازش نتیجه گرفتی و حال عمومی ات وقتی ک ورزش میکنی مثبت هست ، پس هرروز ادامه اش میدی.

فول بادی

ورزش در خانه

 

 

حالا بریم سراغ مثال منفی:

ببینید وقتی یکی خشم و نفرت و کینه توی وجودش هست و هرجا که میره ما نشانه هایی از این احساسات منفی رو توی وجود این ادم میبینیم چه باورهایی میتونه داشته باشه؟

مثلا این آدم با زن و بچه اش با خشونت رفتار میکنه ، همیشه سگرمه هاش توی همه ، دوستای زیادی نداره ، توی محل کار کاملا ناراضی و عصبانی هست ،توی جامعه با همه درگیر میشه و در کل زندگیش روی مدار خشم و عصبانیت میگذره ، چه افکار و باورهایی توی سرش داره که همچین رفتاری ازش سر میزنه؟

اولین چیزی که این آدم نداره ، بنظر من آگاهی هست.

همین آگاهایی هایی که راجبشون تا اینجا صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که حال بد مساوی هست با اتفاقات بد و برعکس.

باور داره سیگاری نیست و هروقت بخواد میتونه ترک کنه.

باور نداره که قانون جذبی وجود داره

باور نداره خودشه که داره اتفاقات زندگی شو خلق میکنه

باور نداره که خشم و نفرت و عصبانیت و احساس منفی توی وجودش تبدیل میشه به بیماری و حال بد و هرروزم بزرگ تر میشه.

و اگر بخوایم ریشه ای تر بررسی کنیم.

مثلا کسی که سیگار میکشه ، باور داره که سیگاره آرومش میکنه.

اون حس کاذبه بود راجبش حرف زدم، حالا یه موضوع رو اصلا میذاریم راجب همین حس کاذبه که دوپامین و اندورفین مغز ترشح میکنه.

آره داشتم میگفتم باور داره سیگار کشیدنه آرومش میکنه.

باور داره اگر بخواد خودشو جلوی اطرافیانش قوی جلوه بده باید سیگار بکشه.

باور داره سیگاره بزرگ تر نشونش میده.

باور داره زندگی خیلی سخته و فشار داره و برای تحمل این فشار باید سیگار بکشه.

باور داره که سیگار کشیدن پشت غذا خوردن بهترین حس دنیاست.

و همینطور باورهای مخرب دیگه ای که پشت این رفتار هست و ما اصلا به بخش رنج قضیه نگاه نمیکنیم و مدام لذتها رو توی ذهنمون مرور میکنیم و افکار لذت بخشی که با سیگار کشیدن میاد توی ذهنمون و ما اون کار رو ادامه میدیم.

در صورتی که این داستان یه قسمت رنج هم داره و شوربختانه یا خوشبختانه رنج قضیه مشخص نمیشه تا زمانی که بدن ما از کارکرد طبیعی خارج بشه و به خاطر باورهای مخرب و رفتارهای مخرب یک بخش یا بخشهایی از بدن ما درگیر نقص ، عدم کارکرد صحیح یا همون بیماری بشن.

مثلا در مورد سیگار کشیدن ، میبینیم که دندونهای فرد خراب میشه و سیاه میشه و زیبایی پوست صورت و دهان و دندانش از بین میره ، یا اینکه ریه های اون فرد ۸۰ درصدش آسیب دیدن و حالا درگیر بیماری کرونا اگر بشه دیگه چه اتفاقی میخواد بیافته.

اینجاست که رنج میاد به سراغ اون آدم و نسبت به لذت پیشی میگیره و حالا که ما با سالها رفتار غلط ، سالها باور مخرب صدمات جبران ناپذیری به بدنمون زدیم ، حالا رنج نمایان شده توی جسممون و تصمیم گرفتیم که خوب رفتار کنیم.

در اکثر موارد میبینیم که افراد موفق نمیشن برای همیشه سبک زندگی رو تغییر بدن و اونقدر سیگار میکشن تا سیگاره بالاخره با رنج و بیماری و درد و زخم و بیمارستان و … اون رو به سمت ابدیت هدایت میکنه و میبینیم که این آدم متاسفانه همه زندگیشو فدای یه باور مخرب کرد که گفتم از نا آگاهی میاد و ما هم توی این برنامه هدفمون اگاهی دادنه.

در مورد خوردن بیش از حد و چاقی ، در مورد مشروب ، در مورد تنبلی و بقیه احساسات هم موضوع همینه و فرمول همینه.

اونقدر به یه باور مخرب تن میدیم و تکرارش میکنیم و اون رو قوی میکنیم و سنگین میکنیم توی ذهنمون که دیگه هرگز نمیتونیم جا به جاش کنیم ، مثل یه برج بزرگ با پایه های بتونی مسلح با فولاد میمونه و ما هم برای تخریب اون فقط یه کلنگ داریم و مشخصه که نمیتونیم تخریبش کنیم.

ولی خب نگران نباشید ما اومدیم اینجا که مسلح بشیم به ابزارهای انفجاری تخریب ، و اگر صبور باشید رفته رفته به اونجا هم میرسیم.

 

ادامه رو در پادکست بشنوید…

 

لاغری با ذهن

روانشناسی لاغری

 

 

(( دانلود با لینک مستقیم، اینجا کلیک کنید))

 

 

مطالعه بیشتر